تبليغاتX
تاسیان
ما هنگام تولد می گرییم؛چرا که...به دیار بزرگ حماقت وارد شده ایم!
امروز فهمیدم خوب بودن یعنی چی!

امروز فهمیدم اگر درست زندگی کنی بالاخره درست می شه!

امروز فهمیدم آدم خوب بودن و بی شیله پیله بودن یعنی چی!

کاش لیاقت داشته باشیم...

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:23  توسط محمدعلی  | 

یاد گرفته ام که بهترین کلاس درس در جهان

پای حرف بزرگان نشستن است.

و یاد گرفته ام که نه زمان

بلکه عشق مرهم همه زخم هاست.

که مهربان بودن

مهمتر از بر حق بودن است!

اندی رونی...

همه این حرف ها درسته ها ولی نمی دونم چرا در بیشتر مواقع درست از آب در نمیاد!

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 13:23  توسط محمدعلی  | 

وبلاگم رو دیر باز کردم چون نمی دونستم باید با این وبلاگ چی کار کنم؟ یعنی راستش گیج بودم و هیچی برای نوشتن پیدا نمی کردم. اما توی روزهای عید به وبلاگم خیلی فکر کردم ( راستی سال نو مبارک) دیدم هیچ دلیلی برای وجودش پیدا نمی کنم الا کلاس انسان شناسی!

 

انسان شناسی! مفهومی که خیلی ساده به نظر می رسه؛ واژه انسان که روزی هزاران بار عینیتش رو در جامعه مشاهده می کنیم... واژه شناختن که فوری به یاد آگاهی و اطلاع می افتیم و البته خودمون رو عالم همه چیز می دونیم...و حالا می خواهیم انسان رو بشناسیم با تمامی پیچیدگی های جسمانی، روانی، فرهنگی؛ قومی و هزاران خصوصیت دیگر! به همین دلیل گیج می شم!!!

وقتی سر کلاس انسان شناسی فرهنگی می شینم و به صدای تیز استاد گوش میدم، احساس می کنم انسان کسی به غیر از من و جدای از منه که قراره زوایای جالبش رو درک کنم و بشناسم. خیلی کار سختیه که انسان باشی ولی احساس غریبی کنی!

گاهی اوقات از استاد به خاطر نکته بینی ظریف و عمیقشون درباره انسان حیرت زده و شاد می شو و گاهی انقدر عصبانی می شم که دلم می خواد کلاس رو ترک کنم (اما خوب غیبت می خورم و به همین دلیل از جام تکون نمی خورم) و دقیقاً همین جاست که می فهمم انسان خیلی غریبه و پیچیده ست...

 

- وبلاگ : یک پدیده جدید برای انسان قرن حاضر...

- زباله : تولید بالاجبار انسان و وخرب محیط زندگیش...

- نقد کتاب : جایی برای ابراز عقاید انسان درباره عقاید دیگری...

 

حالا من واقعاً چی بنویسم برای کلاسی که هنوز از من جداست؟!

برای انسانی که شاید خیلی وقتها اسم انسان رو نشه بهش اطلاق کرد؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 22:18  توسط محمدعلی  | 

 

مردان خردمند هنگام خطر سکوت می کنند.

یک روز شیری از گوسفندی پرسید:

آیا دهانم بو میدهد؟

گوسفند گفت:بله.

شیر او را درید...

بعد از گرگی همان سؤال را کرد‌‌٬

گرگ گفت:نه.

شیر او را به خاطر چاپلوسی اش پاره پاره کرد.

تا این که نوبت به روباه رسید و همان سؤال تکرار شد.

روباه گفت:من سرما خورده ام و نمی توانم بویی را حس کنم٬

و این چنین آزاد شد...

 

به لطف دکتر فاضلی به جمع وبلاگ نویسان خوش آمدم! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 23:23  توسط محمدعلی  |